تبليغاتX
کشف یک واژه ی گم شده
یک واژه گم شده. شایدآن واژه ، "باور " باشد ، شاید !
 

********تولدم مبارک*********

 

بعد مدتها دوباره سری زدم به اینجا........... چه حسی بود وقتی اون همه خاطره ای رو که نوشته بودم مرور کردم

چقدر آیتم به این بلاگفا اضافه شده!! و چه بهتر شده !

فعلا کافیه واسه شروعی دوباره.

 

"تولدم مبارک"

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 13:21 لادن

       

 

شاید بهتر باشه موقتا درب اینجا رو تخته کنم ....

*دوستش داشتم ( اینجا رو می گم !) اما گاهی باید کارهایی خلاف میلتو انجام بدی دیگه ٬ کاریش نمی شه کرد !

*کلید این قفل رو دور نمیندازم ... (همیشه یک راه برگشت باید گذاشت)

*واژه رو کشف نکردم اما خیلی بهش نزدیک شدم ٬ خیلی!!! 

*از همه ی دوستام که بهم سر می زدن ٬ ممنونم. من همچنان بهتون سر خواهم زد ....

.........................................................................................................

 

**وقتي كوچيك بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا كه بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم كاش كوچيك مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا كه بزرگ شديم و فرياد هم كه مي زنيم باز كسي حرفمون رو نميفهمه

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 22:57 لادن

 

        

 

وقتی لوله ی هفت تیرت رو روی شقیقه ام میذاری و شمارش معکوس رو شروع می کنی

 

و بهم می گی دوستت دارم ، انتظار داری من چه معنایی از دوست داشتن ِ تو داشته باشم؟!!

 

 

 

اما خوشحالم که همه ی اینها برام مثل یک کمدی مسخره ی خنده دار  می مونه .

 

 

 

..........................................

 

ازت ممنونم خدایا که تو قبل از هر کسی،  "دوست داشتن " رو برام معنی کردی .....

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 1:33 لادن

 

 

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي كرد

 

دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسي .... دگر كافي ست

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 1:5 لادن

 

فقط می خوام بگم:

 

 

 همین!

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 1:36 لادن

               

 

چیزی برای گفتن ندارم .....

چیزی ندیدم که بخوام برات بگم ....

چیزی نشنیدم که بخوام برات بگم ....

چیزی حس نکردم که بخوام برات بگم ....

می تونم مثل تو ساعت ها حرف بزنم  اما واقعا چیزی برای گفتن ندارم ٬ مثل تو ....

می تونم جوری سخنوری کنم  که نه تنها تو بلکه هزاران نفر پای صحبت هام بشینن و چنان محو حرفهام بشن که گویی تا به حال پای صحبت هیچ کس نشستن اما واقعا چیزی برای گفتن ندارم ٬ مثل تو ....

مثل تو ٬ مثل او و مثل صدها نفری که حرف می زنند و می بافند و می بافند و می بافند تا دیگران بشنوند و بشنوند و بشنوند و تایید کنند بی آنکه بپرسند صحبت پیرامون چه موضوعی است؟؟!!! 

چیزی برای گفتن ندارم .....

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 23:59 لادن

 

 

                 

 

خبر گرفتن تو از من هم خوب بود هم بد!

 

خوب چون به یادم انداختی که هنوز به یادمی

 

و بد چون من رو در جاده ی شکی که انتهاش به دو راهی می رسه قرار

 

دادی ، تا شک کنم که تو هنوز مثل گذشته به یادمی یا به حکم ادب.

 

 

 

 

کاش انتهای این جاده راه سومی هم داشت . راهی که هم دل رو راضی

 

 کنم و هم خودم رو.

 

 

 

 

حالا بین دل و خودم باید کدوم رو انتخاب کنم؟!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 17:12 لادن

 

 

چرا هنوز یک روز از عید نگذشته،ماهی ما باید افقی روی آب باشد؟؟؟؟

 

.

.

.

 

شاید او هم ازاین تکرار خسته شده بود .... اما تکرار بهار که ملال آور نیست.

 

.

.

.

 

پس حتما او بوی بهار را حس نکرده بود!!!

 

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 2:18 لادن

 

 

" بهار " بهترین بهانه برای " آغاز " است

   

  و 

 

" آغاز " بهترین بهانه برای "زیستن".

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 0:47 لادن

 

ندیده ای که حباب ،

 

به یک تلنگر باد ،به چشم به هم زدنی، محو می شود ناگاه؟

 

 

 

چه اتفاقی باید بیفتد ،

 

                           ای همراه ،

که من بدانم و تو

 

که عمر و هستی ما

 

حباب وار ، بر این موج خیز می گذرد؟

 

 

 

 

حباب را نفسی هست تا دهد از دست،

 

من و تو را ،

 

-         ای داد –

 

کجا مجال نفس ، در قفس ،

 

                                  درین بیداد،

درین تهاجم دود،

 

درین سموم سیاه ،

 

که همچو باد خزان ، برگ ریز می گذرد !

 

 

 

 

 

فریب صفحه ی تقویم را به هیچ انگار.

 

حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار ،

 

حساب لحظه نگهدار ،

 

که چون فراری ِ پا در گریز ، می گذرد.

 

 

 

چگونه " می گذرد " ها

 

                           " گذشت " شد ناگاه ؟!

 

چه اتفاقی باید بیفتد ، ای همراه ،

 

که این حباب بر احوال خود شود آگاه

 

که لحظه ای دگر ، " این نیز "،

 

                                     نیز می گذرد !

 

 

.............................................................................

 

یک سال دیگه هم از بودنم گذشت....

 

سال خوبی بود، به جرات می تونم بگم که بهم خیلی خوش گذشت. پر از شادی و

 

خنده و البته کمی هم ناراحتی بود. ناراحتی جدا شدن از بچه ها، ناراحتی تموم

 

شدن فصل دیگه ای از زندگیم، ناراحتی دیگه ندیدنش!، و این ناراحتی آخر...

 

اما در کنار این ناراحتی ها که بیشترشون ناشی از دلتنگی بود ، هزاران هزار اتفاق

 

شیرین هم رخ داد. دوران کوتاه اما شیرین با تو بودن ، مسافرت های کوتاه خنده دار با

 

کانون فیلم وعکس ، قرار های ملاقات هیجان آمیز اما بی سرانجام، اتفاقهای پر

 

ماجرای پیش بینی نشده که برای من و دوستام افتاد ، ... ، و در آخر هم برف!!! برف

 

و یه دنیا بازی ، برف و یه دنیا دوست جدید ، برف و عبور از خط قرمز ....

 

 

کاش یادم نره که در فصل جدید زندگیم هم مثل فصل قبلی، اتفاقهای پیش بینی

 

نشده ، خبرهایی که دوست ندارم بشنوم ، و در کل هر طول موجی خارج از محدوده

 

ی مرئی، فقط و فقط موضوعاتی برای خندیدنم هستند ، نه اینکه سنگی برای بر هم

 

خوردن آرامش این دریا!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 0:25 لادن