خسته ام .خیلی خسته.
خواب. فقط احتیاج به خواب دارم . اون هم نه چند ساعت بلکه چند شبانه روز!
بیدارم اما خسته!
بیداری مال شما . فقط به من زمان بدهید برای خواب .
خیلی خسته ام. خیلی.
این شعر رو در خیلی از وبلاگ ها خوندم اما چون ازش خوشم میاد می خوام اینجا هم بنویسم:
حرفش را مزن رفتنت آغاز ویرانی است
حرفش را مزن ابتدای یک پریشانی است
حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق، من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است، عجب، یا بشر است؟
گفت، این غیر فرشته است و بشر، هیچ مگو
گفتم این چیست، بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست, شايد آن خنده كه امروز دريغش كردي، آخرين فرصت همراهي ماست
سالیان سال هست که انسانها می نویسند ، می خوانند ،عاشق می شوند ، و گاهی در پی همه ی این کارها به فکر فرو می روند تا بلکه فقط یک واژه را بیابند .
واژه ای که شاید به ظاهر درفرهنگ لغات وجود دارد اما معنای آن ، هیچ وقت و به هیچ زبانی نوشته نشده. نه تنها نوشته نشده بلکه درک هم نشده!
این شاید تنها عامل باشه که انسانها را وادار به نوشتن می کند بدون اینکه حتی خودشان بدونند که چرا دارند می نویسند.
مهم نیست چی نوشته می شه ؛ شعر ، داستان ، مقاله علمی ، خاطره ، نامه عاشقانه ،... . مهم فقط پیدا کردن آن واژه است . کی می دونه اون چه واژه ای هست؟!!
شاید آن واژه " باور " باشد . شاید!
تنها واژه ای که به چشم همه آشناست اما یک نفر نیست که بتواند معنای حقیقی آن را بگوید. معنای آن گفتنی نیست ، درک کردنی است.