تبليغاتX
کشف یک واژه ی گم شده
یک واژه گم شده. شایدآن واژه ، "باور " باشد ، شاید !
 

        

 

باور نمی کنید که حتی هنوز هم

در شرق آفتاب نخستین دمیده است؟

و برق آن نگاه نوازنده

در بند بند جان من

آواز زندگی است؟

 

باور نمی کنید.... ؟!

سیماب صبحگاهی

از قله بلندترین کوه ها فرو می ریخت.



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 20:2 لادن

 

مدتی شده که زندگی یه رنگ دیگه گرفته. نمی دونم به خاطر برفِ  یا به خاطر کنسل شدن امتحاناست یا به خاطر آمدن .....

به هر حال امیدوارم همین جوری بمونه. تو رو جان هر کی دوست دارید ضدحال نزنید . بذارین یه مدت هم شده واسه خودم خوش باشم!!!!!!

 

خوشحالم که دوباره کم کم دارم ایمان میارم که  میشه بین باورها و واقعیات تضادی وجود نداشته باشه. قبول وجود این تضاد خیلی وقت بود که داشت تمام وجودم رو دربر می گرفت.

ممنونم!!

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 22:17 لادن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هم دلیل آمدنت من بودم و هم دلیل رفتنت !

 

با وجود این همه فکر و تجزیه و تحلیل کردن تو ، خودم ، رابطه ،.... هنوز که هنوزه نمی دونم کار درستی کردم یا نه.

 

 

چند روز پیش به دوستام می گفتم که از رفتن تو ناراحت هستم اما ناراضی نیستم.

و حالا حتی در این جمله هم تردید دارم!

 

 

کاش می تونستی همون جوری نگاه کنی که من نگاه می کنم تا شاید بشه حتی یک رشته از این زنجیر رو نگه داشت و پاره نکرد.

کاش می تونستم همون جوری نگاه کنم که تو نگاه می کنی( می خواستم اما نمی توانستم . چون خواستن فقط با دلم بود و نه با عقلم! )

 

 

کاش خیلی خیلی خیلی کمتر ازاینکه هستم ، محافظه کار می بودم. شاید آن وقت راحتتر بهت می گفتم : " تو نه تنها دوست و همراه من ، بلکه هم دل و هم فکر منی."

الان دیره برای قبول این باورها . نه اینکه پذیرفتن این باورها برای تو سخت باشه ، نه. گفتنش برای من سخته. که اگه بگم باز جاده ی عقل رو بستم و راه دل رو باز گذاشتم و باز غوغایی در من و باز تضادی در برون و درون و باز شک تو در صحت این گفتار.

 

برونم کی خبر داد از درونم

                                       که این آرام و آن آتشفشان بود

 

 

حالا که هزاران هزار کیلومتر دور هستی ، حالا که هزاران هزار دقیقه و ثانیه اومدند و بی ما سپری شدند و رفتند ، حالا که یادآوری پاهای خسته ی حاصل از ساعت ها پیاده روی با هم تنها خاطره شیرین این دوران شده ، حالا که فاصله ما روز به روز با دست غرور داره بیشتر و بیشتر می شه ، فقط می خوام بهت بگم :

 

از هزاران هزار جای پای انسانهایی که در زندگی من وجود داره و خواهد داشت ، پاهای تو آنقدر محکم از خود نقشی به جا گذاشته که مطمئنم سالیان سال بعد ، با دیدن این جای پا لبخند شیرینی روی لبهام خواهد نشست.

 

 

 

**تولدت مبارک**

متاسفم که غرور نذاشت که تولدت رو بهت تبریک بگم و متاسفم که غرور نذاشت تا خبر از منی که در کنارت بودم بگیری.

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 22:39 لادن