
با صنوبری که روی قله ایستاده بود،
گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود ،
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود،
از نشیب یخ گرفت ِ دره ، گفتم :
این نه ساحت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده ای ،
مگر ندیده ای
سبزه ها کبود و بیشه سوگوار
فصل ، فصل ِ خامش نهفتگی ست.
آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دوردست.
گفت:
قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست.
گامی از درون سرد خود برآی
پای بر گریوه ای گذار و
در نگر
رود آفتاب و آب در شتاب
کاروان درد و سرد
در گریز ناگزیر
آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر.
در کجای فصل ایستاده ام؟
در کرانه ای
که پیش چشم من
بهار شعله های سبز و
سیره و سرود
در نگاه تو کبود و دود.
همه چیز رو شفاف می بینم جز یک قسمت. همون قسمتی که تو اونجا وایستادی!
چرا هرچی دوربین چشممو ، دوربین عقلمو و دوربین نوع نگاهم رو تنظیم می کنم، همچنان تار هستی؟!
نه تنها تو تار هستی بلکه تمام چیزهایی که به تو وابسته اند هم تار می بینم: فکرت ، قیافه ات ، حرفهات ، احساساتت ،....
اونقدر ماتی که حتی نمی تونم تشخیص بدم داری از ته دل می خندی یا نیشخند تمسخرآمیز می زنی!
نه عزیزم، لنز دوربینم کثیف نیست! شاید تو باید از پشت این شیشه ی مشبک مه گرفته بیرون بیای تا بتونم شفاف ببینمت.
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد
لیاقت داشتن ٬ عرضه می خواهد !!!!!
(حیف که تو با هیچ کدوم از این ۴ کلمه آشنایی نداری. حیف.)
زندگي با همه ي وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
از تماشاگه آغاز حيات
تا به جائي كه خدا ميداند.....

اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي
روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم،
نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.
اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو،
همه چيز را فراموش مي كردم...

اگرسنگ ، سنگ ....
اگر آدمی ، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز ، هر بار
بناچار
هزاران دلیل و سند لازم است ،
که ثابت کند :
تو تویی ؟
هزاران دلیل و سند ،
که ثابت کند ....
یکی از خلوت ترین روزهای تولدم تولد امسال بود. اون هم برای منی که عزیزترین و با ارزشترین و مهمترین و.... روز زندگیم روز تولدمه.تا حدی که اگه جمله ی ک.تاه اما پر معنی " تولدت مبارک " رو از دوستم یا هر انسانی که نقشی در زندگیم داره نشنوم ازش دلگیر می شم.خوب هر کسی در یک سری مسائل حساسه.من هم روز تولدم یکی از حساس ترین موضوعات زندگیمه!!!!!!!!!!!!!
با وجود اینکه تولدم خلوت بود ولی بهترین هدیه ای رو که می تونستم بگیرم گرفتم!اون قدر خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم. گمشده ام رو بهم برگردوندند.
تا حالا چیزی گم کردی که کاملا از برگشتنش نا امید باشی؟حس خیلی بدیه.تازه اگر هم با بی انصافی آن چیز را ازت گرفته باشند و گمش کرده باشند که دیگه بدتر. و حالا در اوج ناامیدی و غمگین بودن یکی میاد و آن چیز باارزش رو ( که می تونه خاطراتت باشه ) به عن.ان هدیه بهت میده.
فوق العاده است.....
به خاطر بهترین هدیه تولدم ازت ممنونم. تنها هدیه ای که من میتونم بهت بدم دعا کردن برای توست تا اون جوری زندگی کنی که دوست داری و از زندگیت لذت ببری.
بهترین یادگاری من افکار توست....
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست ...