ندیده ای که حباب ،
به یک تلنگر باد ،به چشم به هم زدنی، محو می شود ناگاه؟
چه اتفاقی باید بیفتد ،
ای همراه ،
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار ، بر این موج خیز می گذرد؟
حباب را نفسی هست تا دهد از دست،
من و تو را ،
- ای داد –
کجا مجال نفس ، در قفس ،
درین بیداد،
درین تهاجم دود،
درین سموم سیاه ،
که همچو باد خزان ، برگ ریز می گذرد !
فریب صفحه ی تقویم را به هیچ انگار.
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار ،
حساب لحظه نگهدار ،
که چون فراری ِ پا در گریز ، می گذرد.
چگونه " می گذرد " ها
" گذشت " شد ناگاه ؟!
چه اتفاقی باید بیفتد ، ای همراه ،
که این حباب بر احوال خود شود آگاه
که لحظه ای دگر ، " این نیز "،
نیز می گذرد !
.............................................................................
یک سال دیگه هم از بودنم گذشت....
سال خوبی بود، به جرات می تونم بگم که بهم خیلی خوش گذشت. پر از شادی و
خنده و البته کمی هم ناراحتی بود. ناراحتی جدا شدن از بچه ها، ناراحتی تموم
شدن فصل دیگه ای از زندگیم، ناراحتی دیگه ندیدنش!، و این ناراحتی آخر...
اما در کنار این ناراحتی ها که بیشترشون ناشی از دلتنگی بود ، هزاران هزار اتفاق
شیرین هم رخ داد. دوران کوتاه اما شیرین با تو بودن ، مسافرت های کوتاه خنده دار با
کانون فیلم وعکس ، قرار های ملاقات هیجان آمیز اما بی سرانجام، اتفاقهای پر
ماجرای پیش بینی نشده که برای من و دوستام افتاد ، ... ، و در آخر هم برف!!! برف
و یه دنیا بازی ، برف و یه دنیا دوست جدید ، برف و عبور از خط قرمز ....
کاش یادم نره که در فصل جدید زندگیم هم مثل فصل قبلی، اتفاقهای پیش بینی
نشده ، خبرهایی که دوست ندارم بشنوم ، و در کل هر طول موجی خارج از محدوده
ی مرئی، فقط و فقط موضوعاتی برای خندیدنم هستند ، نه اینکه سنگی برای بر هم
خوردن آرامش این دریا!